کاش برگ زندگی ورق میخورد
با خوشحالی اتریسا برای پارک و شهربازی و استخر و دویدن های سبک خود انیتا برای بیرون رفتن ومن که تنها نگاه میکنم .خوشحالی از مستقل بودن اتریسا و غمگینی برای راه نرفتن و درک نداشتن آنیتا و اینکه نمیشه بیرون بردش یه مادر بادو تا حس ناراحتی و خوشحالی سعی میکنم بیخیال باشم تو شهربازی اتریسا رو سوار وسایل میکنم بچه های همسن انیتا رو میبینم دلم میسوزه برای دختر بیمارم همش میگم کاش میشد انیتا رو بیارم اونم بازی کنه توی مسیر پشت فرمون ناخدا اشک میریزم تو اینه نگاه به صورت معصوم اتریسا میکنم مامان داری گریه میکنی ؟ میگم نه مامانی چشمام سوخت هوا الودس مامان...


